جمعه 19 تیر 1388
کسی به فکر گل ها نیستکسی به فکر ماهی ها نیستکسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد میمیردکه قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده استکه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود...حیاط خانه ی ما تنهاست...پدر می گوید :"از من گذشته استاز من گدشته استمن بار خود را برده ام
و کارخود را کرده ام"
و در اتاقش از صبح تا غروبیا شاهانامه می خواند یا تواسخ التاریخ...مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد...
حیاط خانه ی ما تنهاستحیاط خانه ی ما تنهاست...من ,از زمانی،
که قلب خود را گم کرده است، می ترسممن از تصور بیهودگی این همه دستو از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسمو فکر می کنم که باغچه را
می شود به بیمارستان بردمن فکر می کنممن فکر می کنم
من فکر می کنمو قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده استو ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شودفروغ فرخزاد***
پی نوشت: نمی دانم!!!
آیا می شود این تکه پازل های سیاه و تاریک را کنار هم چید ؟ بلکه شاید خورشید تابناکی پدید آید که عالمی را هستی بخشد!!!؟
شما چه فکر می کنید؟؟؟!!!
آیا می شود؟؟؟؟...
نوشته شده در جمعه 19 تیر 1388 و ساعت 12:46 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در - و ساعت -
|+| نظر ها ()
یکشنبه 27 اردیبهشت 1388
سلام...
من باز اومدم
من شقایق م.ب هستم
متولد 14 اردیبهشت
نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 و ساعت 04:21 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در یکشنبه 31 خرداد 1388 و ساعت 12:42 ق.ظ
|+| نظر ها ()
سه شنبه 17 دی 1387
سلام...
امیدوارم حال همه خوب باشه ....
بعد ازین همه مدت بلاخره طلسم شكست و به سلامتی اومدم كه از خاطراتم بنویسم...
اول از همه این ایام رو به همه تسلیت می گم ...
این شبا منم مثل خیلیای دیگه می رم برای عزاداری...
معمولا می رم هیئت "گلبو" تو "ستارخان" ...
پسر خالم اونجا می خونه...
5-6 سالی هست كه میریم گلبو و واقعا هم پشیمون نیستم...
این روزا من و صمیمی ترین دوستم "شبنم" (كه 9 ساله با هم دوستیم) مدام با همیم ...
شبا با صدای طبل اخمامون می ره تو هم و گاهی هم اشكی روون می شه...
...
راستی...
داشتم كمدم رو تمیزم می كردم كه یه دفعه یه دفتر سفید مشكی دیدم...
اولش به نظرم آشنا نبود بعدم یادم اومد كی خریدمش اما هرچی فكر كردم نفهمیدم دفتر چیه...
بازش كردم و دیدم دفتر خاطراتمه اولین خاطره اش هم مال روز بعد از عاشورای پارساله...
اول كلی خوشحال شدم اما بعد رفتم تو لك...
اشكم درومد...
بعد بازم به این نتیجه رسیدم كه :"این قافله ی عمر ، عجب می گذرد
شبنم مدتیه بهم ریخته... مدت طولا نی ایه... 4 ساله و من علتش رو می دونم اما درمون این درد رو نه...
حتی نمی دونم كارایی كه می خواد بكنه درسته یا نه...
اصلا كارای خود من درسته؟!!!
نمی دونم...
این چند وقت واقعا احتیاج به كمك دارم...
.
.
.
ازین شبا هم كه 2 شب بیشتر نمونده...
به هر حال...
هر چی خدا صلاح بدونه....
"در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی، حكم آنچه تو فرمایی"
نوشته شده در سه شنبه 17 دی 1387 و ساعت 01:25 ب.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در سه شنبه 17 دی 1387 و ساعت 02:24 ب.ظ
|+| نظر ها ()
سه شنبه 5 شهریور 1387
سلام
من دوباره اومدم.
چه خبرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
داشتم از شیراز می گفتم.
سه شنبه رفتیم
۱ شنبه اومدیم
روز ساعت حدود ۷ صبح بود که با ماشین حرکت کردیم . اول پویا رو گذاشتیم بعد راه افتادیم. من نصفشو خواب بودم نصف دیگشم آهنگ گوش می دادم.
رفتنی خیلی خوش گذشت. اولین تجربه ی تک فرزندی بود ولی حقیقت اینه که جای پویا واقعا خالی بود واقعا.
هتل از قبل رزرو شده بود
پدرمون درومد تا پیداش کردیم بنزینمونم خیلی کم بود
وایییییییییییییییی خدا.....
از خنده مردم
از یه آقایی پرسیدیم آقا پمپ بنزین کجاس؟

آقاهه برگشته می گه: پیشششششششششششششششششششششششده!!!!
وای خدا
بابا می گه بله؟
می گه : پیششششششششششششششده!!!!
فهمیدیم می گه اوون پشته!!!!
وای خدااااااااااااااااااااا
تو هتلی كه ما بودیم توریست زیاد بود
انقد با مزه بودن
تو اتاق رفتیمو مامان اینا .امپراطور دریا. رو دیدن.
بعدم یه بستنی آوردن و بعدم لالا.
من كتاب .ورونیكا می خواهد بمیرد. مال پایولو كیلیو رو می خوندم
ادامه دارد
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور 1387 و ساعت 10:08 ق.ظ توسط : شقایق
ویرایش شده در - و ساعت -
|+| نظر ها ()